تبلیغات
✿ ☼ مرکزفرهنگی منتظران حضرت مهدی ☼ ✿
09:35 بعد از ظهر
56
کرامات امام زمان (عج)


 
ملاقات علّامه محمّد حسن میر جهانی طباطبایی

یکی از علمای بزرگوار علّامه متتبّع حاج سید محمد حسن میر جهانی طباطبایی درباره ی عنایت حضرت ولی عصر(عج)می فر ماید:

در عصر ریاست مرحوم آیت الله العظمی اصفهانی(ره) که بسیار مورد وثوق و توجّه آن مرحوم بودم به امر ایشان پول زیادی به سامرا برده و بین طلاب سامرا و خدّام –عسکریین(ع) تقسیم کردم و خدّام امامین عسکریین(ع)که دینشان پول بود مرا زیاد احترام می نمودند .مخصوصا کلید دار که از وی خواستم اجازه دهد من شب ها در حرم شریف بیتوته کنم که با درخواست من موافقت نمود.ده شب تا صبح در کنار قبر آن دو امام معصوم(ع)احیا نموده و تضرّع کردم.اول فجر روز دهم که جمعه بود وقتی در حرم را گشودند با شوقی وافر به سرداب مقدس مشرف شدم.از پله ها پایین رفتم با این که آن موقع هنوز برق نیامده بود،دیدم فضای سرداب مانند مهتاب روشن شد و سیّدی در آنجا نشسته و مشغول به ذکر و عبادت است.از مقابل او گذشته و در صفّه ایستاده و زیارت حضرت ولی عصر(عج) خوانده و آمدم در جلوی آن آقا مشغول نماز شدم و بعد از نماز شروع کردم به خواندن دعای ندبه و رسیدم به عبارت:«و عرجت به الی سمائک»که آن سیّد فرمودند:این جمله از ما نرسیده و عبارت:«و عرجت بروحه الی سمائک»صحیح است و چرا رعایت وظیفه را نمیکنید و جلوتر از امام نماز میخوانید؟!

من از این هر نشانه بزرگ غفلت کردم و دعا را تمام  و به سجده رفتم و در سجده متوجه شدم که آن آقا کیست که فرمود :«این جمله از ما نرسیده و چرا جلوی امام ایستادی؟»بسیار مرعوب شده و سر از سجده برداشتم که دامن مطلوب را بگیرم،دیدم سرداب تاریک شده و کسی در آنجا حضور ندارد تازه فهمیدم که به چه دولتی رسیدم و به رایگان از دست دادم{گنجینه دانشمندان،ج2،ص415}

                                                                     


               شفای مجروح و معلول مغزی

پدر کودک 5 ساله میگوید:

در اثر تصادف با اتومبیل ،پا وجمجمه او مجروح شد. سه سال در بیمارستان نیرودگر و بیمارستان حضرت فاطمه (س)در تهران تحت درمان بود.بعد از بهبودی سر پسرم،پزشکان نظر دادند  که او 60%نقص عضو دارد ،30%مقاومت جمجمه در برابر عفونت و ضربات عفونی ایجاد شده از دست رفته است،10%هم در راه رفتن مشکل خواهد داشت و 20%قوای عقلی او از بین رفته است که در این موارد از دست هیچ کس کاری ساخته نیست و شما هم به دکتر ها مراجعه نکنید چون سودی ندارد.

من به خدا و ائمه اطهار متوسل شدم.در ایامی که فرزندم سالم بود،هر شب چهارشنبه و جمعه باهم به زیارت می آمدیم.او را شب پنج شنبه که خلوت بود به مسجد جمکران آوردم تا شاید لطف خدا و آقا امام زمان (عج) شامل حال ما شود . در مسجد من مشغول خواندن نماز شدم.ساعت 10 شب یک نفر که گویی از شهرستان آمده بود ،غذا آورد و رفت.عده ای ساعت 40/10 به مسجد مشرف شدند  و بالای سر پسرم دعا خواندند.تقریبا بعد از 15 دقیقه که گذشت،دیدم که پسرم مهدی از جا پرید و خود را در بغل من انداخت و گفت:بابا من خوب شدم!!!!!!!!!

{کرامات حضرت مهدی(عج)،انتشارات جمکران،ص19}



درک ظهور امام زمان(عج)ورفع تشنگی(به نقل از حاج سید محمد خلخالی)


حاج سید محمد خلخالی نقل میکند که یکی از دوستانم را که سیدی بزرگوار بود به منزل دعوت کرده و یک شبانه روز ،او را نزد خود نگاه داشتم.

چون فصل تابستان بود  و هوا به شدت گرم،تشنگی زیاد عارض می شد و من با آب و شربت های خنک از ایشان پذیرایی می کردم.ایشان اظهار تشنگی نمی کرد و هرچه برای ایشان می بردیم،از روی تفنن قدری آشامیده و باقی آن می ماند.عرض کردم:چرا در این یک شبانه روز اظهار تشنگی نکردید؟

گفت : من تشنه نشدم

دوازده روز پس از این جریان با ایشان به کوفه رفتیم و یک هفته با هم در یک منزل بودیم.ایشان در این یک هفته نیز هرگزتشنه نشد.روز آخر که تصمیم به بازگشت گرفتیم،به او بسیار اصرار کردم که دلیل عدم تشنگی اش را بفرماید و اگر دارویی برای رفع عطش یافته به ما نیز بدهد تا از آن استفاده کنیم.چون زیاد اصرار کردم فرمود:با من بیا تا قدری کنار رودخانه قدم بزنیم.کنار رود خانه رفتیم ،هنگام قدم زدن فرمود:چهل شب چهارشنبه به نیت درک حضور حضرت مهدی(عج) به مسجد سهله رفتم.یک شب هنگام خارج شدن از مسجد تنها و پیاده بودم و آب همراه من نیز تمام شد.تنهایی،کهولت،پیاده روی و ترس از تاریکی و راهزن و نیز تشنگی زیاد،من را از پای در آورد.پس بر جای خود نشستم،متوجه امام زمان(عج)شدم و عرض کردم:یا صاحب الزمان(عج)ادرکنی!

ناگهان دیدم شخصی عرب در برابرم ایستاده،سلام کرد و بالهجه نجفی فرمود:شما از مسجد سهله می آیید و قصد تشرف به کوفه را دارید؟

با نهایت ضعف عرض کردم:بله!

ایشان دست مرا گرفت و گفت:برخیز!

مرا از جای بلند کرد.عرض کردم:من تشنه ام و توان راه رفتن ندارم.

ایشان سه خرما به من دادند و فرمود:این خرماها را بگیر.

من متعجب شدم،چرا که خرما باعث شدت عطش می شد و گرمای بدن را افزایش می داد.

ایشان به اصرار فرمود:بگیر و بخور!

از سرپیچی کردن ترسیدم و گفتم:انشاالله هرچه میرسد خیر است.

پس یکی از خرماها را در دهان گذاردم و چون آن را خوردم،آرامشی عجیب به من دست داد و بلافاصله عطش و التهاب من کم شد.پس دومی را خوردم،عطر آن از اولی بیشتر بود و چون سومی را خوردم،تا به حال تشنه نشده ام و عجیب آن که خرما ها هسته نداشت.سپس او به راه افتاد و چون چند قدم با وی برداشتم،فرمود:این مسجد است.

متوجه در مسجد شدم،دیدم مسجد کوفه است و چون به کنارم نظر کردم،آن مرد عرب نبود


تشرف آیت الله خامنه ای محضر امام زمان (عج) به همراه فایل صوتی

مطلبی را به شما عرض میکنم شاید نشنیده باشید .جناب آقای صدیقی شب فاطمیه روی منبر در بیت ایشان ( بیت رهبری ) که آقای رییس جمهور نشسته بود،آقای هاشمی بود ، سران مملکتی بودند ، قوه قضاییه ، همه بودند.آقای صدیقی روی منبر این مطلب را گفتو آن را نتوانست تمام کند .همین که خواست تمام کند فریاد گریه جمعیت و حضار بلند شد .

دیدند این جمعیت بسوی آقا دارند حمله میکنند که به عنوان تبرک به ایشان دست بزنند .آقا را بردند و دیگر نتوانستند جمعیت را اداره کنند .

وآن مطلب این بود :

من همه ساله مکه که میرفتم قبل از رفتن به مکه به محضر آیت الله بهاءالدینی میرسیدم و توصیه میخواستم از ایشان.ایشان به من توصیه هایی میکرد و من این توصیه ها را در سفر مکه عمل میکردم . بعدهم که داشتم میامدم ، یک عمامه ای یا چیزی را برای ایشان هدیه میخریدم .

این دفعه که رفتم محضر ایشان این مطلب را فرمودند :

شما وقتی که میروید مسجدالنبی از قسمت جنوب شرقی مسجد ، از آن قسمت هفت قدم میاید به جلو و قسمت بعدی را هم گفت که من نمیتوانم دقیق به شما بگویم . به خاطر اینکه ایشان این را به ودیعت پیش من گذاشت . آن وقت از دو طرف به من دستور داد

وقتی که قدم زدی آمدی جلو رسیدی به آنجا ،آنجا بنشین و این ذکر سبعه را بگو. این ذکر را که گفتی انشاءالله به حوائجت خواهی رسید .

ذکر سبعه عجیب است ، علامه حسن زاده آملی بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب اذکار سبعه را دارد که اینها را از آسید علی آقا قاضی گرفتند . ذکر سبعه واقعاً یک ذکریست که معجزه میکند در نفس انسان عجیب معجزه میکند .

آقای صدیقی می گوید ، عرض کردم: آقای بهاءالدینی چه وجهی دارد که من باید آنجا بنشینم و این اذکار سبعه را بگویم. چه وجهی دارد هفت قدم از آنجا قدم بزنم .

حالا همه دارند مثل شما گوش میدهند همه دارند دقت میکنند آقای صدیقی چه میخواهد بگوید .

گفت : وجهش این است که دارم به شما میگویم فقط پیش شما بماند .

وقتی که حضرت زهرا سلام الله علیها آمد برای دفاع از علی ابن ابیطالب علیه السلام بدنش خون آلود بود وقتی که آمد ، که داخل مسجد وارد نشد وقتی که برگشت دیگر توان از او رفت دیگر به گونه ای شد که میخواست ادامه راه را بدهد نتوانست ، آنجا نشست و فکر میکنم که آن مکان به خون فاطمه سلام الله علیها رسیده است . آنجا حاجتتان را بخواهید .

فریاد گریه جمعیت بلند شد

بعد آقای بهاء الدینی میگوید : این کار را انجام بده .

ایشان میگوید

من رفتم اینکار را انجام دادم حالا تو نگو آقای بهاء الدینی خودش هم نظر دارد ، نیت دارد ، یا حاجتی دارد .چون خودش مشرف نمی شود .

حالا جالب این است که حضار دارند به آقای صدیقی توجه می کنند ازاعیان شخصیتی مملکت ، و هم آقایانی که شرکت کننده بودند ، ایشان هم با ضرس قاطع دارد مطلب را می گوید.

گفت : من رفتم مدینه همین کار را انجام دادم ، بعد از این رفتم مکه دیدم از بلند گو صدا میزنند : آقای صدیقی دوباره بروند مدینه . من دوباره رفتم مدینه ، چند روزی مدینه ماندم ، وقتی برگشتم به ایران یک عمامه ای خریده بودم رفتم محضر حاج آقا ، رسیدم، تا سلام علیک کردم بدون اینکه حرفی بزنم ،

حاج آقا بهاء الدینی فرمودند:

میدانی ثمره ذکر امسال چه بود ؟

گفتم : نه

گفت : نمیدانی ثمره ذکر امسال چه بود ، نگرفتی؟

گفتم : نه

فرمود :امسال ثمره ذکر شما یکی این بود که شما دو بار آمدید مدینه،

گفتم شما مطلعید من دو بار امسال آمدم مدینه .

گفت : بله آنجائی که نشسته بودید ذکر می گفتید در آنجا با تو بودم.

این نوارش دربیت آقا هست،دم در که می فروشند ، نوار سه سال قبل فاطمیه

بعد برگشت و گفت :

ثمره دوم اینجا بود :

که تا گفت مجلس به هم پاشید اینقدرمردم به خودشان زدند وگریه کردند که آقا تشریف بردند ؛ دیدند که دیگر نمی شود جمعیت را اداره کرد .

فرمودند : ثمره دوم این بود که آن نیتی که من میخواستم ، به آن نیت رسیدم ، و آن این بود

که امسال مقام معظم رهبری به دیدارامام زمان نائل آمد .

 آیت الله بهاءالدینی و امام خامنه ای

دانلود فایل صوتی

   

تشرف حاج علی بغدادی به محضر امام عصر(عج)


مرحوم حاج میرزا حسین نوری(ره) در معرفی حاج علی بغدادی(ره) می‏نویسد:

حاج علی مذكور، پسر حاج قاسم كرادی بغدادی است و او از تجّار و فردی عامی است. از هر كس از علما و سادات عظام كاظمین و بغداد كه از حال او جویا شدم، او را به خیر و صلاح و صدق و امانت و مجانبت از عادات سوء اهل عصر خود مدح كردند.

مرحوم علامه نوری كه خود حاج علی بغدادی را از نزدیك دیده و حكایت او را از زبانش شنیده، چنین می‏نویسد:


در ماه رجب سال گذشته كه مشغول تألیف كتاب «جنة‏المأوی» بودم عازم نجف اشرف شدم برای زیارت مبعث، سپس به كاظمین مشرف شدم و پس از تشرف و زیارت به خدمت جناب آقا سید حسین كاظمینی(ره) كه در بغداد ساكن بود رفتم و از ایشان تقاضا كردم جناب حاج علی بغدادی را دعوت كند تا ملاقاتش با حضرت بقیة‏ الله‏ (ارواحنا فداه) را نقل كند، ایشان قبول نمود. و حاج علی بغدادی را دعوت نمود كه با مشاهده او آثار صدق و صلاح از سیمایش به قدری هویدا بود كه تمام حاضران در آن مجلس با تمام دقتی كه در امور دینی و دنیوی داشتند، یقین و قطع به صحت واقعه پیدا كردند.

و مرحوم حاج شیخ عباس قمی(ره) در كتاب مفاتیح الجنان می‏نویسد:

از چیزهایی كه مناسب است نقل شود حكایت سعید صالح متقی حاج علی بغدادی(ره) است كه شیخ ما در جنة‏المأوی و نجم الثاقب نقل فرموده: «كه اگر نبود در این كتاب شریف مگر این حكایت متقنه صحیحه، كه در آن فواید بسیار است و در این نزدیكی‏ها واقع شده، هر آینه كافی بود.»(1)

حاج علی بغدادی نقل كرده است كه:

هشتاد تومان سهم امام به گردنم بود و لذا به نجف اشرف رفتم و بیست تومان از آن پول را به جناب «شیخ مرتضی» دادم و بیست تومان دیگر را به جناب «شیخ محمدحسن مجتهد كاظمینی» و بیست تومان به جناب «شیخ محمدحسن شروقی» دادم و تنها بیست تومان دیگر به گردنم باقی بود، كه قصد داشتم وقتی به بغداد برگشتم به «شیخ محمدحسن كاظمینی آل یس» بدهم و مایل بودم كه وقتی به بغداد رسیدم، در ادای آن عجله كنم.

در روز پنجشنبه‏ای بود كه به كاظمین به زیارت حضرت موسی بن جعفر و حضرت امام محمدتقی علیهماالسلام رفتم و خدمت جناب «شیخ محمدحسن كاظمینی آل یس» رسیدم و مقداری از آن بیست تومان را دادم و بقیه را وعده كردم كه بعد از فروش اجناس به تدریج هنگامی كه به من حواله كردند، بدهم.

و بعد همان روز پنجشنبه عصر به قصد بغداد حركت كردم، ولی جناب شیخ خواهش كرد كه بمانم، عذر خواستم و گفتم: باید مزد كارگران كارخانه شَعربافی را بدهم، چون رسم چنین بود كه مزد تمام هفته را در شب جمعه می‏دادم.

لذا به طرف بغداد حركت كردم، وقتی یك سوم راه را رفتم سید بزرگواری را دیدم، كه از طرف بغداد رو به من می‏آید چون نزدیك شد، سلام كرد و دست‏های خود را برای مصافحه و معانقه با من گشود و فرمود: «اهلاً و سهلاً» و مرا در بغل گرفت و معانقه كردیم و هر دو یكدیگر را بوسیدیم.

بر سر عمامه سبز روشنی داشت و بر رخسار مباركش خال سیاه بزرگی بود.

ایستاد و فرمود: «حاج علی! به كجا می‏روی؟»

گفتم: كاظمین(علیهما‌السلام) را زیارت كردم و به بغداد برمی‏گردم.

فرمود: امشب شب جمعه است، برگرد.»

گفتم: یا سیدی! متمكن نیستم.

فرمود: «هستی! برگرد تا شهادت دهم برای تو كه از موالیان (دوستان) جد من امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و از موالیان مایی و شیخ شهادت دهد، زیرا كه خدای تعالی امر فرموده كه دو شاهد بگیرید.»

این مطلب اشاره‏ای بود، به آنچه من در دل نیت كرده بودم، كه وقتی جناب شیخ را دیدم، از او تقاضا كنم كه چیزی بنویسد و در آن شهادت دهد كه من از دوستان و موالیان اهل بیتم و آن را در كفن خود بگذارم.

گفتم: تو چه می‏دانی و چگونه شهادت می‏دهی؟!

فرمود: «كسی كه حق او را به او می‏رسانند، چگونه آن رساننده را نمی‏شناسد؟»

گفتم: چه حقی؟ فرمود: «آنچه به وكلای من رساندی!»

گفتم: وكلای شما كیست؟ فرمود: «شیخ محمدحسن!»

گفتم: او وكیل شما است؟! فرمود: «وكیل من است.»


اینجا در خاطرم خطور كرد كه این سید جلیل كه مرا به اسم صدا زد با آن كه مرا نمی‏شناخت كیست؟

به خودم جواب دادم، شاید او مرا می‏شناسد و من او را فراموش كرده‏ام!

باز با خودم گفتم: حتماً این سید از سهم سادات از من چیزی می‏خواهد و خوش داشتم از سهم امام(علیه‌السلام) به او چیزی بدهم.

لذا به او گفتم: از حق شما پولی نزد من بود كه به آقای شیخ محمدحسن مراجعه كردم و باید با اجازه او چیزی به دیگران بدهم.

او به روی من تبسمی كرد و فرمود: «بله بعضی از حقوق ما را به وكلای ما در نجف رساندی.»

گفتم: آنچه را داده‏ام قبول است؟ فرمود: «بله»

من با خودم گفتم: این سید كیست كه علماء اعلام را وكیل خود می‏داند و تعجب كردم! با خود گفتم: البته علما در گرفتن سهم سادات وكیل هستند.

سپس به من فرمود: «برگرد و جدم را زیارت كن.»

من برگشتم او دست چپ مرا در دست راست خود نگه داشته بود و با هم قدم زنان به طرف كاظمین می‏رفتیم. چون به راه افتادیم دیدم در طرف راست ما نهر آب صاف سفیدی جاری است و درختان مركبات لیمو و نارنج و انار و انگور و غیر آن همه با میوه، آن هم در وقتی كه موسم آنها نبود بر سر ما سایه انداخته‏اند.

گفتم: این نهر و این درخت‏ها چیست؟

فرمود: «هر كس از دوستان كه جد ما را زیارت كند و زیارت كند ما را، اینها با او هست.»

گفتم: سؤالی دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: مرحوم شیخ عبدالرزاق، مدرس بود. روزی نزد او رفتم شنیدم می‏گفت: كسی كه در تمام عمر خود روزها روزه بگیرد و شب‌ها را به عبادت مشغول باشد و چهل حج و چهل عمره بجا آورد و در میان صفا و مروه بمیرد و از دوستان حضرت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) نباشد! برای او فائده‏ای ندارد!

فرمود: «آری والله‏ برای او چیزی نیست.»

سپس از احوال یكی از خویشاوندان خود سؤال كردم و گفتم: آیا او از دوستان حضرت علی (علیه‌السلام) هست؟

فرمود: «آری! او و هر كه متعلق است به تو.»

گفتم: ای آقای من سؤالی دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: روضه خوان‏های امام حسین(علیه‌السلام) می‏خوانند: كه سلیمان اعمش از شخصی سؤال كرد، كه زیارت سیدالشهدا(علیه‌السلام) چطور است او در جواب گفت: بدعت است، شب آن شخص در خواب دید، كه هودجی(مركبی) در میان زمین و آسمان است، سؤال كرد كه در میان این هودج كیست؟

گفتند: حضرت فاطمه زهرا و خدیجه كبری(علیهما‌السلام) هستند.

گفت: كجا می‏روند؟ گفتند: چون امشب شب جمعه است، به زیارت امام حسین(علیه‌السلام) می‏روند و دید رقعه‌هایی را از هودج می‏ریزند كه در آنها نوشته شده:

«امان من النار لزوار الحسین(علیه‌السلام) فی لیلة الجمعة امان من النار یوم القیامة»؛ (امان‌نامه‏ای است از آتش برای زوار سیدالشهدا (علیه‌السلام) در شب جمعه و امان از آتش روز قیامت). آیا این حدیث صحیح است؟

فرمود: «بله راست است.»

گفتم: ای آقای من صحیح است كه می‏گویند: كسی كه امام حسین(علیه‌السلام) را در شب جمعه زیارت كند، برای او امان است؟

فرمود: «آری والله‏». و اشك از چشمان مباركش جاری شد و گریه كرد.

گفتم: ای آقای من سؤال دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: در سال 1269 به زیارت حضرت علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) رفتم در قریه درود (نیشابور) عربی از عرب‏های شروقیه، كه از بادیه‌نشینان طرف شرقی نجف اشرف‌اند را ملاقات كردم و او را مهمان نمودم از او پرسیدم: ولایت حضرت علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) چگونه است؟

گفت: بهشت است، تا امروز پانزده روز است كه من از مال مولایم حضرت علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) می‏خورم نكیر و منكر چه حق دارند در قبر نزد من بیایند و حال آن كه گوشت و خون من از طعام آن حضرت روئیده شده. آیا صحیح است؟ آیا علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) می‏آید و او را از دست منكر و نكیر نجات می‏دهد؟

فرمود: «آری والله‏! جد من ضامن است.»

گفتم: آقای من سؤال كوچكی دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: زیارت من از حضرت رضا(علیه‌السلام) قبول است؟ فرمود: «ان شاءالله‏ قبول است.»

گفتم: آقای من سؤالی دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: زیارت حاج احمد بزازباشی قبول است یا نه؟ (او با من در راه مشهد رفیق و شریك در مخارج بود)

فرمود: «زیارت عبد صالح قبول است.» گفتم: آقای من سؤالی دارم. فرمود: «بسم‏الله‏»

گفتم: فلان كس اهل بغداد كه همسفر ما بود زیارتش قبول است؟ جوابی نداد.

گفتم: آقای من سؤالی دارم. فرمود: «بسم‏الله‏»

گفتم: آقای من این كلمه را شنیدید؟ یا نه! زیارتش قبول است؟

باز هم جوابی ندادند. (این شخص با چند نفر دیگر از پولدارهای بغداد بود و دائماً در راه به لهو و لعب مشغول بود و مادرش را هم كشته بود).

در این موقع به جایی رسیدیم، كه جاده پهن بود و دو طرفش باغات بود و شهر كاظمین در مقابل قرار گرفته بود و قسمتی از آن جاده متعلق به بعضی از ایتام سادات بود، كه حكومت به زور از آنها گرفته بود و به جاده اضافه نموده بود و معمولاً اهل تقوا كه از آن اطلاع داشتند، از آن راه عبور نمی‏كردند ولی دیدم آن آقا از روی آن قسمت از زمین عبور می‏كند!

گفتم: ای آقای من! این زمین مالی بعضی از ایتام سادات است تصرف در آن جایز نیست!

فرمود: «این مكان مال جد ما، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و ذریه او و اولاد ماست. برای ما تصرف در آن حلال است.»

در نزدیكی همین محل باغی بود كه متعلق به حاج میرزا هادی است او از ثروتمندان معروف ایران بود كه در بغداد ساكن بود.

گفتم: آقای من می‏گویند: زمین باغ حاجی میرزا هادی مال حضرت موسی بن جعفر(علیهما‌السلام) است، این راست است یا نه؟

فرمود: «چه كار داری به این!» و از جواب اعراض نمود.

در این وقت رسیدیم به جوی آبی، كه از شط دجله برای مزارع كشیده‏اند و از میان جاده می‏گذرد و بعد از آن دو راهی می‏شود، كه هر دو راه به كاظمین می‏رود، یكی از این دو راه اسمش راه سلطانی است و راه دیگر به اسم راه سادات معروف است، آن جناب میل كرد به راه سادات.

پس گفتم: بیا از این راه، یعنی راه سلطانی برویم.

فرمود: «نه! از همین راه خود می‏رویم.»

پس آمدیم و چند قدیم نرفتیم كه خود را در صحن مقدس كاظمین كنار كفشداری دیدیم، هیچ كوچه و بازاری را ندیدیم. پس داخل ایوان شدیم از طرف «باب المراد» كه سمت شرقی حرم و طرف پایین پای مقدس است. آقا بر درِ رواق مطهر، معطل نشد و اذن دخول نخواند و بر درِ حرم ایستاد. پس فرمود: «زیارت كن!» گفتم: من سواد ندارم. فرمود: «برای تو بخوانم؟» گفتم: بلی!

فرمود: «أدخل یا الله‏ السلام علیك یا رسول الله‏ السلام علیك یا امیرالمؤمنین...» و بالاخره بر یك یك از ائمه سلام كرد تا رسید به حضرت عسكری(علیه‌السلام) و فرمود:
«السلام علیك یا ابا محمدالحسن العسكری.»

بعد از آن به من فرمود: «امام زمانت را می‏شناسی؟»

گفتم: چطور نمی‏شناسم. فرمود: «به او سلام كن.»

گفتم: «السلام علیك یا حجة‏الله‏ یا صاحب الزمان یابن الحسن.»

آقا تبسمی كرد و فرمود: «علیك السلام و رحمة‏الله‏ و بركاته.»


پس داخل حرم شدیم و خود را به ضریح مقدس چسباندیم و ضریح را بوسیدیم به من فرمود: «زیارت بخوان.»

گفتم: سواد ندارم. فرمود: «من برای تو زیارت بخوانم؟» گفتم: بله.

فرمود: «كدام زیارت را می‏خواهی؟» گفتم: هر زیارتی كه افضل است.

فرمود: «زیارت امین الله‏ افضل است»، سپس مشغول زیارت امین الله‏ شد و آن زیارت را به این صورت خواند:

«السلام علیكما یا امینی الله‏ فی ارضه و حجتیه علی عباده اشهد انكما جاهدتما فی الله‏ حق جهاده، و عملتما بكتابه و اتبعتما سنن نبیه(علیه‌السلام) حتی دعا كما الله‏ الی جواره فقبضكما الیه باختیاره والزم اعدائكما الحجة مع ما لكما من الحجج البالغة علی جمیع خلقه...» تا آخر زیارت.

در این هنگام شمع‏های حرم را روشن كردند، ولی دیدم حرم روشنی دیگری هم دارد، نوری مانند نور آفتاب در حرم می‏درخشند و شمع‏ها مثل چراغی بودند كه در آفتاب روشن باشد و آن چنان مرا غفلت گرفته بود كه به هیچ وجه ملتفت این همه از آیات و نشانه‏ها نمی‏شدم.

وقتی زیارتمان تمام شد، از طرف پایین پا به طرف پشت سر یعنی به طرف شرقی حرم مطهر آمدیم، آقا به من فرمودند: آیا مایلی جدم حسین بن علی(علیهما‌السلام) را هم زیارت كنی؟»

گفتم: بله شب جمعه است زیارت می‏كنم.

آقا برایم زیارت وارث را خواندند، در این وقت مؤذن‏ها از اذان مغرب فارغ شدند. به من فرمودند: «به جماعت ملحق شو و نماز بخوان.»

ما با هم به مسجدی كه پشت سر قبر مقدس است رفتیم آنجا نماز جماعت اقامه شده بود، خود ایشان فرادا در طرف راست امام جماعت مشغول نماز شد و من در صف اول ایستادم و نماز خواندم، وقتی نمازم تمام شد، نگاه كردم دیدم او نیست با عجله از مسجد بیرون آمدم و در میان حرم گشتم، او را ندیدم، البته قصد داشتم او را پیدا كنم و چند قِرانی به او بدهم و شب او را مهمان كنم و از او نگهداری نمایم.

ناگهان از خواب غفلت بیدار شدم، با خودم گفتم: این سید كه بود؟ این همه معجزات و كرامات! كه در محضر او انجام شد، من امر او را اطاعت كردم! از میان راه برگشتم! و حال آن كه به هیچ قیمتی برنمی‏گشتم! و اسم مرا می‏دانست! با آن كه او را ندیده بودم! و جریان شهادت او و اطلاع از خطورات دل من! و دیدن درخت‌ها! و آب جاری در غیر فصل! و جواب سلام من وقتی به امام زمان(علیه‌السلام) سلام عرض كردم! و غیره...!!

بالاخره به كفشداری آمدم و پرسیدم: آقایی كه با من مشرف شد كجا رفت؟

گفتند: بیرون رفت، ضمناً كفشداری پرسید این سید رفیق تو بود؟

گفتم: بله. خلاصه او را پیدا نكردم، به منزل میزبانم رفتم و شب را صبح كردم و صبح زود خدمت آقای شیخ محمدحسن رفتم و جریان را نقل كردم او دست به دهان خود گذاشت و به من به این وسیله فهماند، كه این قصه را به كسی اظهار نكنم و فرمود: خدا تو را موفق فرماید.

حاج علی بغدادی(ره) می‏گوید:

من داستان تشرف خود، خدمت حضرت بقیة‏الله‏ (عج الله‏ تعالی فرجه الشریف) را به كسی نمی‏گفتم. تا آن كه یك ماه از این جریان گذشت، یك روز در حرم مطهر كاظمین سید جلیلی را دیدم، نزد من آمد و پرسید: چه دیده‏ای؟

گفتم: چیزی ندیدم، او باز اعاده كرد، من هم باز گفتم: چیزی ندیده‏ام و به شدت آن را انكار كردم؟ ناگهان او از نظرم غائب شد و دیگر او را ندیدم.(2)

(ظاهراً همین برخورد و ملاقات باعث شده است تا حاج علی بغدادی(ره) داستان تشرف خود را خدمت آن حضرت، برای مردم نقل كند).


پی‏نوشت‌ها:

1- مفاتیح الجنان 484.
2- نجم الثاقب، ص 484، حكایت 31/ بحارالانوار، ج 53، ص 317.



وقتی كه امام زمان(عج) شیعیان بحرین را نجات دادند


این روزها با بیداری اسلامی، شاهد تحولات گسترده‌ای در منطقه هستیم. اما بحرین حالت ویژه‌تری را به خود اختصاص داده و در كنار تمام صحنه‌های زیبای قرائت دعای فرج امام زمان(عج) در میدان لؤلؤ ، اینك بحرین شرایط مظلومانه‌تری را به خود گرفته و تمام شیعیان و مسلمانان واقعی در بحرین شرایط سختی را تجربه می‌كنند.
به گزارش جهان اما این شرایط، به گونه‌ای دیگر مسبوق به سابقه است و آن هنگامی است كه پادشاه بحرین می‌رفت تا با دسیسه وهابیون زمانه خود، شیعیان بحرین را به شهادت برساند اما با عنایت مستقیم امام زمان(عج) شیعیان بحرین نجات یافتند.


این واقعه كه با عنوان قضیه انار در روضه‌های مرحوم كافی معروف است، حكایت از حضور یك ناصبی متعصب و دشمن اهل بیت پیامبر(ص) به عنوان وزیر حاكم وقت بحرین دارد كه از هیچ دسیسه‌ای جهت ضربه زدن به شیعیان كوتاهی نمی‌کرد و در مهمترین دسیسه‌اش، اناری را خدمت حاكم ارائه می‌كند كه با حك شدن برجسته مطالبی خلاف عقاید شیعیان بر روی آن و جلوه دادن آن به عنوان معجزه الهی و دلیلی بر بطلان شیعیان، حاكم را قانع می‌نماید كه در صورت عدم پاسخ مناسب شیعیان در برابر این واقعه یا شیعیان مطیع خواسته‌های آنها شده یا كشته شوند.

بزرگان شیعیان بحرین نیز با احضار حاكم و با مشاهده این انار، مضطرب و از حاكم سه روز مهلت می‌خواهند. سپس با تشكیل جلسه و انتخاب سه نفر از پرهیزكارترین افراد، قرار را بر این می‌گذارند كه هر شب یك نفر به بیابان رفته و تا صبح به عبادت مشغول و از خداوند به وسیله امام زمان(عج) یاری بخواهند. بعد از آنكه نفر اول و دوم تا صبح عبادت می‌كنند و نتیجه‌ای نمی‌گیرند نوبت به محمد ابن عیسی بحرینی می‌رسد و در همان شب امام زمان (عج) به داد شیعیان بحرین می‌رسند و با برداشتن پرده از این راز برای محمد ابن عیسی بحرینی و اشاره به این موضوع كه انار مذكور قبل از رشد كامل در قالبی سفالین با مطالب حك شده و موهوم روی آن به این شكل ظاهر گشته و با دادن آدرس دقیق مكان اختفای قالب سفالین در منزل وزیر ناصبی و نیز خبر از وجود دود و خاكستر در درون انار، این توطئه را از سر شیعیان بحرین دور می‌سازند.

اما پاسخ امام زمان(عج) به سوال محمد ابن عیسی بحرینی مبنی بر علت تاخیر دو روزه در حل این مشكل نیز قابل توجه است. ایشان در برابر سوال وی می‌فرمایند: تقصیر خودتان است كه پس از سه روز به داد شما رسیدم؛ چرا كه خودتان از حاكم سه روز فرصت خواستید. اگر در همان مجلس حاكم، مرا صدا می‌زدید و می‌گفتید یا صاحب الزمان! همان جا راه حل را به شما می‌نمایاندم


سخن گفتن امام زمان (عج)پس از تولد


حکیمه خاتون عمه امام حسن عسکری(ع)چنین روایت میکند:هنگامی که نوزاد بود امام زمان را نزد امام حسن عسکری بردم,هنگامی که مقابل ایشان رسیدم,ان حضرت به پدر بزرگوارش سلام نمود.

حضرت اورا بر دو دست مبارک خود گرفت,به گونه ای که پای مبارک صاحب الامر(عج)روی سینه شریف پدر بزرگوارش قرار گرفت و امام حسن عسکری (ع)زبان در دهان فرزندش گذارد و روی چشم و گوش و مفاصل او دست کشید و فرمود:ای پسر من سخن بگو!سپس حضرت حجت(عج)فرمود:اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله(ع)

ان گاه بر امیر المومنین و ائمه (ع)وپدر بزرگوار خود صلوات فرستاد و سکوت نمود.سپس امام حسن عسکری(ع) ان حضرت را به من داد و فرمود:ای عمه!اورا به مادش برسان تا چشمش روشن گردد و اگاه شود که وعده خدا حق است ولیکن بیشتر مردم نمیدانند.هنگامی که فجر دوم طالع شده بود ,او را به سوی مادرش باز گرداندم








برچسب ها: کرامات امام زمان (عج)، تشرفات،
 مرکزفرهنگی منتظران حضرت مهدی