تبلیغات
✿ ☼ مرکزفرهنگی منتظران حضرت مهدی ☼ ✿
10:46 قبل از ظهر
43
در وصف مسجد


مناره‏ها یکی‏یکی سر از خاک بلند می‏کنند تا لات و هبل و عزا، در سایه‏های بلند مناره‏ها محو شوند.

محراب‏ها آغوش می‏گشایند تا بوی بهشت، نفس‏هایمان را از رسیدن آکنده کند.

اذان در مأذنه‏ها طنین‏انداز می‏شود تا جانمان از آرامش لبریز شود.

مسجد، بوی اسلام است که همچون نسیم صبح، وادی به وادی، عطر بهار را به ارمغان سرزمین‏های کافر آن سوی آب‏ها می‏رساند.

مسجد، سلام خداوند است که خوش‏ترین زمان‏ها را لبخند لب‏هایمان می‏کند.

صدای اذان، دلنوازترین آهنگ بیداری‏ست که جان‏ها را لبریز شور می‏کند.

تنها حریم امنی که در میان این همه دود و سرب و ماشین و خیابان‏های پی در پی می‏توان سراغ گرفت، خلوتگاه بی‏آلایش مسجد است؛ حریمی که هم خلوتگه عاشقان است و هم محل تجمع اهل دل.

مسجد، خانه خداوند است؛ خانه‏ای که در دنیا بنا شده است و دنیا را نفی نمی‏کند؛ نه رنگ خانقاه به خود می‏گیرد و نه بوی عزلت دیرهایی که گوشه‏نشین غارهای تنهایی شده‏اند.

هم جایگاه جان‏های آزاده است و هم خلوتگاه اهل راز. جایی است که هر کس را با هر رنگ و بویی، به یکدله شدن و یک‏رنگ شدن با دیگران دعوت می‏کند.

کاشی‏های آبی محرابش، بوی زلال آب می‏دهد و گل بوته‏های نقش بسته بر کاشی‏هایش، بهشت مجسم است. از این همه زیبایی تا تالارهای کافر شاهانه، فرسنگ‏ها فاصله است.

همیشه می‏توان بی‏واسطه، خداوند را در هوایش نفس کشید.

می‏توان بی‏آنکه پرنده شد، آسمان را بوسید.

می‏توان عاشق شد؛ بی‏آنکه پای آینه‏ای در میان باشد.

هوای زلالش، همیشه از عطر نماز سرشار است.

تنها فصلی که می‏توان در مسجد پیدا کرد، بهار است؛ بهاری که از آغاز، خزانی را به یاد نمی‏آورد.

آسمانش، همیشه لبریز از ستاره‏های خوشبختی است. آسمانش، نزدیک‏ترین آسمان‏ها به زمین است.

مسجد، نزدیک‏ترین جاده به خداوند است؛ جاده نزدیک‏تر از آسمان‏ها؛ تنها جایی که برای آفتاب شدن سراغ دارم محراب، معطر از نفس جبرئیل مسجد است؛ جایی که به خورشید، نزدیک‏تر از ایوان‏های لبریز آفتاب است. شبستان مسجد، از ماهتاب‏های پرفروغ نمازهای شب لبریز است.

مسجد، اولین نقطه برای پرواز است؛ جایی است که از پرنده‏ها به آسمان نزدیک‏تر است.

دریای بندگی

حمیده رضایی

همین که دیوارها در صدای اذان می‏پیچند، همین که دیوارها هم دست به دعا برمی‏دارند، همین که از لابه‏لای گلدسته‏ها، صدا چون پیچکی سبز، تناور می‏شود، همین که عطر نیایش می‏پیچد و صدا بلندتر می‏شود، تمام خشت خشت مسجد، تمام طارمی‏ها، تمام گلدسته‏ها و مناره‏ها و تمام حجره‏ها، بوی عقیق می‏گیرند.

چراغ روشن، راه روشن، هوا روشن؛ آمیخته است با صدای اذان و مسجد ـ این چهار دیوار سپید و پاک، هم‏رنگ بال‏های گسترده ملایک، این چهار دیوار قد کشیده تا مرز ملکوت، این چهار دیوار مقدس، این چهار دیواری که تو را از قفس خلاص می‏کند و پرندگی را در لابه‏لای بال‏های پروازت زمزمه می‏کند.

امروز روز پیوند توست به این چهار دیوار شگفت؛ این چهار دیواری که تو را و بندگی‏ات را به نحوی دیگر به خاطر می‏آورد. باید صدای اذان را نزدیک‏تر بشنوی! باید بروی و در اسلیمی نقش‏های دیوار؛ دنبال بوته‏های بهشت بگردی.

باید غبار از زاویه‏های این چهار دیوار بزدایی و در هوای یکدست آن نفس تازه کنی!

باید دست‏هایت را بلند کنی تا تمام شاپرکان حوالی، بر شاخه‏های دستانت بنشینند!

باید این چهار دیوار شکفته در زمین ـ این تکه بهشت ـ را خوب حس کنی!

باید از تمام خشت خشت مسجد، چراغ‏های ایمانت را بیاویزی!

اینجا، دست‏های نیایشت به آسمان می‏رسند.

اینجا، در صفاصف نماز، نزدیک‏تر از همیشه بوی بهار را حس می‏کنی؛ مشامت لبریز از عطر بال زدن ملائک است. صدای اذان می‏پیچد؛ ثانیه‏هایت را لابه‏لای روزمرّگی‏هایت می‏پیچی و تهی می‏شوی از خویش.

راه می‏افتی؛ گام‏هایت شتاب می‏گیرند، قلبت تندتر می‏زند، نفست لبالب می‏شود.

صدا از مناره‏ها بالاتر می‏رود؛ بال می‏گیری. مسجد روبه‏رویت، در رنگین‏کمانی از نور غوطه می‏خورد.

خود را به دریایی از بندگی می‏زنی. سال‏هاست، همه روزهایت را چون صدایی سرشار از مناره‏های بلند مسجد آغاز می‏کنی.

آکنده از عطر همبستگی

محمدکاظم بدرالدین

عطر آشنای عالم قدس را از در و دیوار این قطعه از بهشت، می‏توان بویید. احساس‏های دسته‏جمعی از گل‏های سجاده، همراه «قد قامت الصلوة»، برمی‏خیزد. انتخابی از بهترین گام‏های ایمان در این مکان صورت گرفته تا فضای مسجد، آکنده از همبستگی شود.

چشم‏هایی که فردا می‏خواهند به بهشت بنگرند، شاید طاقت تماشای آن همه زیبایی را یک‏جا نداشته باشند! اینجا مقدمه‏ای است که نگاه‏ها عادت کنند و زمینه برای نمازگزاران سالک، فراهم آمده باشد. مسجد، یعنی مکانی که در آن گلچینی از توانایی‏های جوان و جوان‏های توانا گرد هم می‏آیند تا همه با هم، نسخه‏ای از آخرت جاوید را برای جماعت، قرائت کرده باشند.

گرد هم می‏آیند تا اقتدا کرده باشند به سوره‏های اتحاد و به پاکی‏های با هم بودن.

صفی از فرشتگان هم در آذین‏بندی مسجد، با خدایی‏ترین رنگ، مشغولند. مسجد، یعنی خانه‏ای برگزیده، با چراغ‏هایی در دل، دور از تعلّقات کوچه و بازار.

مؤمنان، خودبینی را بیرون مسجد می‏ریزند تا به سوی خدابینی رهنمون شوند. با پای راست، قدم در عرصه مقدس عرش می‏نهند؛ با زمزمه «اللهم افْتَحْ لی ابوابَ رَحْمَتِک» سبکبال‏ترین روح‏ها را می‏توان در محیط مسجد دید. برخی با نمازِ «تحیت» به استقبال «تکبیرة الإحرام» جماعت رفته‏اند.

اکنون جماعت برپا شده؛ اما فرصت باقی است، همچنان شتاب‏های پرشور گام‏ها می‏آیند و خود را به «انّ اللّه‏ مع الصابرین» می‏رسانند. اندکی بعد، قله چشم‏نواز بالندگی در مذهب، از سلام‏های پس از نماز خواهد رویید، مصافحه‏هایی که قوت‏بخش دل‏های نیکان است. آباد باد این لحظه‏ها که از هر کدامشان، روشنی می‏تراود. پر شعف باد، این نردبان صعود و ترقی که نامش نماز جماعت است!

دروازه تطهیر

خدیجه پنجی

اینجا مسجد است؛ خانه قدیمی دوست؛ بی‏نهایت عشق و دلدادگی، در هوای یکدست بندگی، اینجا محل تمرین پرندگی روح در جریان خاضعانه تن، رها شدن از بار تعلق‏ها و شناور شدن در خلسه‏ای عاشقانه در بارش یکریز فرشته‏هاست.

اینجا خانه مهربانی و امن خداست؛ دور از تمام رنگ‏ها و ریشه‏ها، دور از فریبندگی زرق و برق‏ها، حل شدن در طعم خوش نیاز، سیر در کوچه‏های ملکوت، کوچه‏گردی عرش با قدم‏های مناجات، در نشئه بی‏خویشی خود، رها شدن در «او» در نهایت سادگی و خلوص، هم‏نشینی با دوست، در یک گفت‏وگوی صمیمانه و دوستانه.

اینجا مسجد است؛ دروازه تطهیر، شروعی دوباره از خود، پلکانی تا کمال. اینجا نقطه آغاز است؛ آغاز خالی شدن از لذت‏های حقیر دنیا، برخاستن از خاکستر معصیت‏ها، شروعی برای همنشینی با فرشتگان، پوشیدن ردای خلیفة اللّهی، در سجده بی‏امان ملائک.

چه ساده مرا خوانده‏ای به خانه خود و من که آهوانه رها می‏شوم در دامنه‏های مناجات! من، پرندگی‏ام را رها می‏کنم تا آفاق توحیدی سلوک. چقدر هوای تو خوب است! چقدر مهربانی‏ات، نزدیک و فراگیر! اینجا، چقدر آرامش جریان دارد!

رها شده‏ای در من، چون نسیمی سبک‏بال. رها می‏کنی مرا از خویش. می‏وزد نور تو در دالان‏های تودرتوی درونم. مرا تا تو راهی نیست؛ با دقایق دل‏نشین و آسمانیِ نماز، با صدای ملکوتی اذان. مرا خوانده‏ای به خانه خویش؛ به باغ نیایش، به آرامگاه نغمه‏های مهربانی دیرسال، به بهشتی از کشف و شهود. مرا خوانده‏ای به خانه «حضور»، به آنجا که ابراهیم را خواندی، به محل عروج پیامبر، از فرش تا عرش. مرا خوانده‏ای تا هم‏نوا باشم با گلدسته‏هایی که در مناجات هماره‏ات، ایستاده‏اند به تسبیح.

مرا خوانده‏ای تا در باران یکریز توبه، تطهیرم کنی. سادگی خانه‏ات، با این کاشی‏کاری‏های آبی رنگ، با طاق‏های فیروزه‏ای، با محراب ساده و روحانی؛ سادگی خانه‏ات را دوست دارم.

با نغمه عطرآگین اذان، مرا خوانده‏ای تا آرام آرام رهایم کنی در جذبه‏ای لاهوتی؛ آرام آرام رهایم کنی در هوای «وَحدَهُ لا إله إلا هُو».

موسیقی ملایم اذان

علی سعادت‏شایسته

صدای صبح می‏آید.

صدای صبح و پنجره‏های رو به تجلی می‏آید.

گلدسته‏ها، دست به دعا شده‏اند تا بی‏کران. گلدسته‏ها، صدایی شده‏اند ملایم و آرام و می‏روند تا سلام پنجره‏ها را به خدا بدهند.

بیدار شو! این خانه، این اوج، تو را می‏خواند. دست‏هایت را به موسیقی آب ببخش! کوچه‏ها را گام به گام بخند و به خانه خدا قدم بگذار! اینجا مسجد است و ملائک، با بال‏های گسترده سلامت می‏دهند.

اینجا مسجد است و نوای ملایم اذان و دعا، بر شانه‏هایت دست می‏کشد.

اینجا مسجد است؛ پر از آبی کاشی‏ها و فیروزه‏ها؛ پر از پنجره‏های باز. پاهایت را بر این فرش مقدس ـ بر بال فرشتگان ـ بگذار تا به آسمانی که در این نزدیکی است، بروی؛ تا به خدایی که در این نزدیکی است، سلام دهی!

بال بگشا! می‏توانی آسمان فیروزه‏ها و کاشی‏ها را ببینی. می‏توانی صدای بال فرشتگان را بشنوی که بر فراز دست‏هایت می‏گردند. می‏توانی بشنوی که صدایت به خدا می‏رسد. می‏توانی بشنوی که خدا جوابت را می‏دهد و دست‏هایت را می‏توانی ببینی که از آنچه ناچیدنی، آکنده است.

اینجا مسجد است و نوای ملایم اذان و دعا، بر شانه‏هایت دست می‏کشد؛ مثل صدای صبح، مثل صدای صبح و پنجره‏های رو به تجلی.

خانه آسمانی

اعظم سعادتمند

همه از یک قبیله‏ایم، چرا که رو به یک قبله می‏ایستیم.

بوی اذان که می‏پیچد در کوچه باغ‏های شهر، از یاد می‏بریم این یکی خان‏زاده است و آن یکی چوپان‏زاده.

قطب‏نمای چشم‏هایمان به یک سو خیره می‏ماند؛ قامت می‏بندیم زیر گنبدی که تا خدا فاصله‏ای ندارد و می‏چرخیم در مدار ملکوت. پیشانی می‏گذاریم بر خاک تا به یاد آوریم از خاکیم و به خاک بازمی‏گردیم.

بال‏های قنوتمان را هم‏صدا پرواز می‏دهیم؛ چون پرندگانی که بال به بال هم هجرت می‏کنند به دوردست آسمان‏ها.

اینجا خانه آسمانی ماست در زمین، دلت اگر برای آسمان تنگ است، بیا و لختی بنشین زیر سایه گلدسته‏هایش تا گلویت قناری اندوه را رها کند. اینجا آشیانه مرغانی است که خسته از پرواز، بر فراز قله‏ها و دشت‏ها، به جست‏وجوی پرواز دیگری آمده‏اند؛ نه پی آبند و نه دانه، به جرعه‏ای حقیقت دل‏خوشند.

اینجا خانه بندگانی است که رها شده از ستایش خدایان رنگ رنگ و به ریسمان تسبیحی، گره می‏زنند و دست‏هایشان را به نام یگانه پروردگار.

هوای این خانه، از تنفس نیایش معطر است. اگر دل بسپاری به وسعت سجاده‏ها، دیگر نه سقفی می‏بینی و نه دیواری؛ تا چشم کار می‏کند، راه هست برای دویدن؛ تا چشم کار می‏کند، ستاره هست برای بیداری چشم‏هایت.

اینجا اگر دیواری هست، برای جدایی ماست از هیاهوی رنگ و نژاد و قبیله. اگر سقفی هست سایبان جان‏های خسته ماست از حرارت خورشیدهای دروغین. نمازهایت را میهمان مسجد باش.

پژواک نیاز...

الهه قربانی

شب فرامی‏رسد و قلبم در دالان‏های بلند و تاریک نهانم غریبانه می‏تپد. کوچه پس کوچه‏های آشنای دلم، بوی غریب غربت گرفتند و احساسم، رنگ حسرت. مسافرانی ناآشنا میهمان جانم هستند.

«نمی‏دانم که سرگردان چرایُم  گهی نالان، گهی گریان چرایُم» 

کجاست هم‏زبانی، همدمی، آشنایی که مرا به خویشتن خویش بازگرداند و تکیه‏گاه استوار قامت شکسته روحم شود؟

خداوندا! مرا دریاب.

پروردگار روشنی‏ها! وجود سرگشته‏ام را به نور وجودت، مشعشع گردان. خالق بی‏نیاز بنده نواز! بنده غرق نیازت را به نگاهی بنواز و کار مرا به میزان عنایتت روا ساز؛ نه به قدر اطاعتم.

«در عشق تو گه مست و گهی پست شوم  وز یاد تو گه نیست، گهی هست شوم 

در پستی و مستی اَرْ نگیری دستم  یکبارگی‏ای نگار، از دست شوم» 

... و صدایی، تار و پور وجودم را لرزاند! گویا کسی مرا می‏خواند؛ آوایی روحانی که بر قلب ناآرامم، درمان و بر زانوان سست و ناتوانم، توان می‏بخشد!

 

«دل عاشق به پیغامی بسازد  خمار آلوده، با جامی بسازد» 

 

نوایی روح‏بخش، از گلدسته‏های باصلابت توحید برخاست و با حلاوت، بر دلم نشست: «حی علی الصلوة» «حی علی الصلوة». عزم رفتن کردم. دل به جذبه و عرفان حضرت دوست بستم، از قید و بندهای دست و پا گیر دنیا رستم و از قید علایق گسستم. باید دل را سلیم کرد تا به حق تسلیم نمود. باید از خود رهید تا از غربت، به قرب رسید. گویا قدم بر بال ملائک نهاده‏ام. از خاک تا افلاک پر گشوده‏ام. رو به سوی پاره‏ای از آسمان کرده‏ام که از گوشه گوشه‏اش، شمیم معطر بهشتی به مشام می‏رسد.

 

«در بادیه وصال آن شهره نگار  جانبازانند، عاشقان رخ یار 

ماننده منصور انا الحق گویان  در هر کنجی هزار سر بر سر دار» 

 

اینجا کجاست؟

 

مسجدی در کوی یار، قبله‏اش ابروی دلدار و سنگ بنایش محبت رسول پروردگار و علی، حیدر کرار.

 

سرایی ساده و بی‏ریا، صمیمی و دلربا، با گلدسته‏های فیروزه‏ای که سرفرازانه، سر بر آسمان نیلی یگانگی می‏سایند و عاشقانه، تسبیح و تنزیه حق جل جلاله را می‏سرایند!

 

اینجا قطعه‏ای از بهشت است؛ جایی که یادآور نخستین سرای سفیر عشق و دوستی، حضرت رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است که نخستین رسالتش هنگام ورود به مدینه منوره، اقدام به بنای این جایگاه والا و مقدس بود، تا عاشقان دلباخته، پروانه‏وار، پیرامون شمع تابان وجودش گرد آمده و از پرتو آفتاب رحمانی مستفیض شود. مسجد، یادآور میعادگاه بزرگ‏مرد تاریخ، اول مظلوم عالم، امیر ولایت و مظهر عدالت، علی علیه‏السلام است که با علم و آگاهی، در محراب آسمانی عشق، قامتِ سپید دیدار بست و در سجده سبز خویش، سجاده آبی ایمان و سیمای آفتابی قرآن را به خون سرخ، گلگون کرده، عاشقانه به دیدار یار شتافت.

 

صدای تکبیر مؤذن، یادآور بلال است و دیار مدینه.

 

لحظه، لحظه جاودانه حضور و حضوری جاودان است؛ نیت، نیت عشقبازی با آن دلبر یگانه مهربان و وضو، دست شستن از بیگانگان.

 

خالصانه قدم در سرای پر محبت دوست می‏نهی و در قبله، جز رخ زیبای دلدار نمی‏بینی. اینجا چشم‏ها عیان می‏بینند و گوش‏ها، فقط حقیقت را می‏شنوند و دل‏ها به راستی گواهی می‏دهند!

 

در قنوت تمنا، دست از دو عالم فرو می‏شویی و قرب دوست را می‏جویی. چشم از اغیار فرو می‏بندی تا دیدگانت به رخ یار، باز شود؛ تا نمازت نردبانی شود برای رسیدن به آسمان‏ها و رهایی از خاک.

 

«نردبان‏هایی است پنهان در جهان  پایه پایه تا عنان آسمان» 

 

خداوندا! به حق سرور آزادگان دو عالم، حضرت سیدالشهدا علیه‏السلام ، همواره آزادگی را بر بندگی و ایمان را بر بی‏ایمانی غلبه بخش.

 

مهمان خداوند

امیر اکبرزاده

دری به روی تو گشوده شده است. این خانه، همیشه میزبان قدم‏های توست.

 

این خانه، همیشه میزبان دل‏تنگی‏های تو است.

 

این خانه، خانه خداست و تو مهمان خداوندی. مسجد پناهگاه امن دل‏تنگی‏هاست؛

 

تکه‏ای از بهشت است بر روی زمین. خشت خشت آن را با نور بنا کرده‏اند. مسجد، قرارگاه دل‏های پریشان است؟

 

پلی است برای بی‏واسطه به خدا رسیدن. مسجد، دارالمؤمنین امت و قبله‏گاه دل‏های عاشق. مسجد، قطب‏نمایی است که جز سمت رستگاری را نشان نمی‏دهد. فرشتگان مقرّب درگاه الهی، بال می‏گسترانند بر درگاه مساجد تا خاک پای مهمانان را توتیای چشمان فلک کنند. مسجد، قرارگاه نزول آیات رحمت است بر دل‏های مشتاق.

 

مساجد، هنوز در خاطرات خویش، به یاد می‏آورند صدای اذانی را که از حنجره علی علیه‏السلام به گوش می‏رسید. مساجد، خانه‏های خداوندند بر زمین؛ خانه‏هایی که میزبان بنده‏های دلداده‏اند.

 

... و تو وارد می‏شوی به بهترین خانه‏ای که انتظارت را می‏کشد و بر سر خوان سخاوت کسی می‏نشینی که خانه‏اش سرپناه، برای توست.

 

جلوه عشق

الهه قربانی

مسجد، ای جلوه عشق خدایی!

 

سوی تو می‏آیم

 

سرشار از نغمه الهی

 

می‏راند دست غیبی، بلم کوچک زندگی‏ام را

 

به ساحل بی‏کران امن و رهایی!

 

مسجد، ای جاری همیشه! چه زلال، چه باشکوه و سرافرازی!

 

زلالی چون چشمه‏سار!

 

باشکوهی چون گلزار!

 

سرافرازی چون کوهسار!

 

گسترده‏ای بزم عشق، بر مستان روزگار!

 

مسجد، ای تجلی عشق جلی بر نبی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله !

 

سوی تو می‏آیم فارغ از اغلال زمینی

 

و سوار بر بال ملائک بهشتی

 

مشتاقانه سوی تو پر می‏کشم به فضیلت‏های معنوی

 

سوی تو می‏آیم؛

 

همچون قطره‏ای که عاشق رسیدن به دریاست

 

در هر گوشه از بهشتت، پرتو خدا پیداست.

 

تو جلوه‏گاه روی دوستی

 

تو آرامشی

 

بیا به مسجد برویم؛ که حرم امن یار است

 

و معبد عاشقان دلدار

 

بیا به مسجد برویم...!

 

تا رسیدن

فاطمه عبدالعظیمی

گام برمی‏داری به سمت خانه خدا.

 

به تپش می‏افتد ضربان‏های بی‏قراری‏ات.

 

از خود بی‏خود می‏شوی؛ به هیچ چیز فکر نمی‏کنی؛ جز رسیدن.

 

بال‏هایت سیمرغ‏گونه به سمت قاف حرکت می‏کنند.

 

آسمان، در چشم‏هایت خلاصه می‏شود.

 

سجاده‏ات را در دشت وسیع عبادت می‏گسترانی.

 

الله اکبر؛ الله اکبر.

 

زمزمه‏هایت، شیرین‏تر از همیشه، نزدیک می‏کند تو را به خدا.

 

بالا می‏روی؛ بالاتر.

 

چیزی به رسیدن نمانده است.

 

از زمین جدا می‏شوی، شبیه جدا شدن ریشه درختی.

 

دوباره بالا می‏روی.

 

ابرها را با تمام وجود حس می‏کنی.

 

آسمان، چکه می‏کند به روی گونه‏هایت

 

و تو هنوز بالا می‏روی.

 

صدای آشنایی به گوشت می‏رسد،

 

خوش آمدی. به خانه امن عبادت!

 

رسیدی؛ با گام‏های اراده‏ات.

 

مسجد از حضور تو سرشار شده است و به خودش می‏بالد.

 

خانه دل

یاسر بدیعی

در کوچه پس کوچه‏های محله عشق؛ آن‏سوتر از طاق کبود بازارچه، قامت سروی است برافراشته بر آسمان نیلی شهر؛ از بلندای آن، ندایی برخاسته است.

 

دل‏نشین، نشسته بر جان‏های خسته از خاک که به شوق بوییدن گل، رخ می‏شویند، با شبنم نمناک، وضو می‏گیرند و با قلبی سرشار از نیاز، به سوی نماز می‏شتابند.

 

به کنار گلدسته‏های نیلوفری، نگینی است درخشان بر بام خانه عشق که کبوتران سپیدبال را سر سفره بی‏آلایش خویش میهمان می‏کند و زیر آن گنبد کبود، دل‏هایی است به زلالی آب و پاکی رود، به دعوت ندای ملکوتی مؤذن برای تسلیم در برابر معبود تنگاتنگ یکدیگر ایستاده‏اند و قامت بسته‏اند به ستون سبز نماز.

 

چه زیباست ترنم دل‏نشین «اللّه‏ اکبر»، بر بلندای آسمان خانه عشق! چه زیباست ساقه نیلوفری قنوت که از دستان نمازگزاران، به اوج نیاز می‏رسند و در لحظه‏ای بعد، بر خاک خلقت بوسه می‏زنند.

 

اینجا همه نور است و سرور. اینجا خانه دل است و خانه حضور.

 

اینجا مسجد است؛ خانه پاکان، خانه خدا... .

 

دعوت سبز

الهه قربانی

به میهمانی نور می‏روم

 

جشن آینه‏هاست.

 

قلبم به رنگ عشق...

 

و دستانم

 

از تمنا لبریز...

 

به قصر بلوری آیات

 

پرده‏هایی از یاس

 

فرش‏ها جنس شفق

 

سقف تا نور خدا در پیوند...

 

از شوق

 

قلبم پروانه می‏شود...

 

و احساسم

 

دو بال فرشته...

 

در گلو

 

غنچه‏های راز می‏شکفند

 

تا در حضور

 

هدیه سازند...

 

به میهمانی نور می‏روم

 

به مسجد...

 

از آسمان،

 

مرا فرا می‏خوانند

 

گل‏واژه‏های عشق...

 

و من

 

به صد سکوت،

 

پاسخ می‏دهم: «لبیک؛ اللهم لبیک»

 

جاری بهار...

الهه قربانی

باز هم دل را بهاری کرده‏ای

 

سینه را آیینه‏کاری کرده‏ای

 

از فراز دلنواز مأذنه

 

چشمه توحید جاری کرده‏ای

 

سینه را گاهی سکون بخشیده‏ای

 

گاه غرق بی‏قراری کرده‏ای

 

دست دل شویم همه اغیار را

 

بس مرا احسان و یاری کرده‏ای

 

چشم باران روشن از دریای تو

 

باز هم دل را بهاری کرده‏ای




برچسب ها: در وصف مسجد، مسجد،
 مرکزفرهنگی منتظران حضرت مهدی